محمد خزائلى
19
شرح بوستان ( فارسى )
از اين بت نشد بهرهء بتپرست * پشيزى به دنيا در ، از هرچه هست نه گنجى نهان ، در دل خاك يافت * نه نورى درون دل پاك يافت بشد طاقت آخر ز كف مرد را * به شمشير زد دستپرورد را بخشم آمد و پيكر بت شكست * غمين شد دل مردم بتپرست چو شد پيكر بت به ضربى دو نيم * فروريخت خروارها زر و سيم به دو گفت ، اى تيرهء بدسرشت * چه شوخى كه زيبا ندانى ز زشت ؟ مرا درهم و سيم و دينار و زر * همه صرف راه تو شد سربسر مرا آنچه بد گوسفند و رمه * بقربان پاى تو كردم همه ز جان هرچه كردم پرستندگيت * نديدم كريمى و بخشندگيت چو كين ديدى و طعن و دشنام من * فشاندى زر و سيم بر كام من ز محراب دل پاى بيرون گذار * خدايى چنينم نيايد به كار بنه روى اخلاص بر درگهى * كه داند ره و رسم شاهنشهى از : ابراهيم صهبا داستانساز بديعه پرداز خوراك زرين شنيدم سكندر چو پيروز شد * ز قهرش جهانى سيهروز شد ز يونان به هر سوى ، لشكر كشيد * بسى ملك گيتى به خون دركشيد شبى بود مهمان مردى كريم * كه در پيش او داشت ، جايى عظيم برايش فكندند خوانى بزرگ * برازندهء ميهمانى بزرگ بهمراه جمعى ز نامآوران * نشست آن سپهدار بر طرف خوان نهادند ، شايستهء همرهان * خوراكى كه معمول بود آن زمان كه مطبوع و شيرين چو حلواستى * بخارى ، از آن گرم برخاستى ولى پيش سردار كشورگشا ، * بسى چيده شد لقمههاى طلا سكندر چو بر لقمه دندان نهاد * زبان را به خشم و تعرض گشاد ؛